سکوت، سکوتی گزنده…
گفتم بهار
خنده زد و گفت
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
خنده زد و گفت
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست
-حمید مصدق
۱۹ تیر ۸۶ @ ۱۰:۴۱ ق.ظ
…….و دانشگاههم تعطیل بود! انتظامات میگفت:” برق قطع است” جالب اینجاست که پنکه ی اتاقکشان روشن بود و با دور تند کار می کرد!! D:
۲۰ تیر ۸۶ @ ۹:۲۲ ق.ظ
در دیار نا کسان جز نغمه کر کسها نشنوی
۲۰ تیر ۸۶ @ ۱۲:۵۳ ب.ظ
من شما را در نظرات وبلاگ آقای تورج عاطف دیدم . خیلی جالب بود . خوشحال می شم به من سر بزنید !
۲۱ تیر ۸۶ @ ۷:۴۰ ب.ظ
be zehnam chizi nemirese
hese khoobi nadaram