رابینسون کروزو در تهران

یادمه بچه که بودم بعد از خوندن کتاب رابینسون کروزوِ آرزو کردم که منم در یک جزیره زندگی کنم و حس حال رابینسون رو تجربه کنم و از بی خبری محضی که داشت لذت ببرم. راستش هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز آرزوم برآورده بشه. ولی در چند روز اخیر اینجوری شد و من به خاطر امتحانات ده روز در تبعید بودم و رسما از دنیا بی خبر!
وقتی که برگشتم تهران دقیقا حسی رو داشتم که اصحاب کهف بعد از بیرون اومدن از غار داشتن. همه چیز عوض شده بود و اتفاقات باورنکردنی افتاده بود. از کپنی شدن بنزین و پمپ بنزین های سوخته و مرگ مهستی گرفته تا شایعه غیر قابل هضم انتخاب افشین قطبی به عنوان سرمربی پرسپولیس!
با ریش بلند و موهای به هم ریخته قیافم هم شبیه رابینسون کروزو شده بود.روزهای آخر که حسابی شبیه جنگلی ها شده بودیم، تو حیاط داشگاه از کنار هرکی رد می شدیم بر می گشت و دوباره ریخت ما رو نگاه می کرد، انگار با انسان های اولیه برخورد کردن! فقط یه لباس از پوست شیر و یک نیزه کم داشتیم.
ولی زندگی در بی خبری یک حس دو گانه و عجیب داره. هرچی بیشتر می گذره این احساس دو گانه بیشتر تقویت میشه، چون از یک طرف با گذر زمان تشنگی خبری بیشتر میشه و از طرفی دوری از دغدغه های عجیب و غریب اینقدر لذت بخشه که حتی تا چند روز بعد از بازگشت به تهران هم در ذهنم وجود داشت و دست و دلم طرف اینترنت و روزنامه نمی رفت، اونایی که تجربه کردن خوب می دونن من چی می گم.
به نظر من همونقدر که تکنولوژی اعتیاد آوره، دوری از تکنولوژی هم اعتیاد داره. یعنی اگر همین انسان های همبرگری رو ببریم در عصر هجر، عمرا هیچ کدوم حاضر نمیشن برگردن. یه خورده غیر قابله باوره ولی شخصا تجربه کردم.
خیلی مطلب در ذهنم هست که می خوام بنویسم ولی هنوز هم تو جو رابینسون کروزو هستم و یه خورده طول می کشه تا دوباره به شرایط قدیم برگردم. برای همین چند خط هم بیشتر از پنج یا شش ساعت وقت گذاشتم و همین حسابی خستم کرده. الان هم ساعت یک و نیمه بعد از نصفه شبه و خوابم میاد
چپ و راست هم دوستام تلفن می زنن یا لینک می فرستن و هر کدوم حرفایی می زنن و خبرهایی میدن که کف می کنم. آخریش علی بود که حسابی شوکه ام کرد. احساس می کنم دو هفته از همتون عقب هستم. اجازه بدید یک مقدار ذهنم به روز بشه تا بتونم بهتر بنویسم و حرف بزنم.
پست شده توسط اردشیر طیبی |







hajar ba heye jimie reyis
جمعه ۸ تیر ۱۳۸۶ | #
تبر یک داداش ار دشیر عزیزم مو فق و تندر ست باشی
شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶ | #
منم چندوقتی هست تو جزیره هستم… فکر کنم ۱۷-۱۸ روزی باشه…
بد نیست… خوبه… منتها تو این زمان بدترین اتفاق اینه که یکی که همیشه اخبارو از تو می گرفته، ازت بپرسه: چه خبر؟!
بیا و توضیح بده…
شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶ | #