جان ندارد هرکه جانانیش نیست…
شعر زيبايي بود. خوشم آمد و روي كاغذي نوشتم و مدام مي خواندمش…
مشغول زمزمه بودم و حواسم نبود. او هم از آن طرف تقاطع مي آمد و حواسش نبود. سر نبش كوچه محكم به هم برخورد كرديم و نزديك بود زمين بيفتد. نگاهم به نگاهش افتاد و احساس كردم چيزي گلويم را فشار مي دهد. نمي دانم خوشحال بودم يا ناراحت! حسي بود كه قبلا تجربه اش نكرده بودم. او زودتر به خودش مسلط شد و خواست حرف را شروع كند…
-هنوز هم…
حرفش را قطع كردم:
-هيس! هيچي نگو!
كاغذي كه شعر روي آن نوشته شده بود هنوز در دستم بود و از عرق دستم خيس شده بود. شعر را به او دادم و گفتم:
-بيا! يه شعر مهمون من…
شعر را از دستم گرفت و ناگهان خودم را روي صندلي اتاقم احساس كردم. صداي پدر و مادرم از داخل سالن مي آمد. همه چيز يك رويا بود و البته ديگر كاغذ شعر در دستم نبود. هرچند، قبل از اينكه شعر را به او بدهم آنقدر آن را خوانده بودم كه حفظ شدم:
جان ندارد هركه جانانيش نيست
تنگ عيش است آنكه بستانيش نيست
هر كه را صورت نبندد سر عشق
صورتي دارد ولي جانيش نيست
گر دلي داري به دل بندي بده
ضايع آن كشور كه سلطانيش نيست
كامران آن دل كه محبوبيش هست
نيكبخت آن سر كه سامانيش نيست
چشم نابينا زمين و آسمان
زان نمي بيند كه انسانيش نيست
عارفان درويش صاحب درد را
پادشا خوانند گر نانيش نيست
ماجراي عقل پرسيدم ز عشق
گفت معزوليست و درمانيش نيست
درد عشق از تندرستي خوش تر است
گرچه بيش از صبر درمانيش نيست
هر كه را با ماهرويي سر خوش است
دولتي دارد كه پايانيش نيست
خانه زندان است و تنهاي ضلال
هركه چون سعدي گلستانيش نيست







نکنه تو هم….
جدی بود یا شوخی بود / مگه کوری تو بشر. جلو پاتو ببین. معلومه خیلی سربه هوایی .ببخشید میشه از شعرتون استفاده نمود.؟
پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶ | #
ار دشیر عزیز
ر و زگار مهر می و ر زد که این گو نه تصاد فهائی بو جو د می آید آری در د عشق تنها در صبر است که اگر عشق همان عشق باشد
آن که ر خسار تو را ر نگ گل و نسر ین داد
صبر آرام تو اند به من مسکین داد
جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۸۶ | #
حضرت خيام از زبان خواجه اردشير نارمك الملك دماوندي مي فرمايد:
بر شاخ اميد اگر بري يافتمي / هم رشته ي خويش را سري يافتمي
آره؟
ولي يادت باشه ” تا راه قلندري نپويي نشود”
شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ | #
جان جانان در اومد ها!
اردشیر خان آپ کن!
دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۶ | #