آهای پسر! جلوی پات رو نگاه کن…
نمی دونم چرا همه ما به چیز هایی که دور و برمون رو گرفتن توجه نمی کنیم و فکر می کنیم اون چیزی خوبه که خیلی دور باشه! هزار تا مثال دارم تو این زمینه ولی به همین چند تا توجه کنید:
۱-پیش یکی از دوستان اصفهانیم مشغول تعریف و تمجید از کلیسای وانک بودم و گفتم:«نقاشی هایی دیواری رو که تازه از زیر گچ بیرون آوردن دیدی؟!» با خونسردی جواب داد:«نه، تا حالا اونجا نرفتم!» بهش گفتم خیلی بی ذوقی و اون جواب داد:«تا حالا رفتی برج آزادی تهران رو از نزدیک ببینی؟! من بالای این برج عکس هم دارم!» هیچی نداشتم در جوابش بگم و فقط این ضرب المثل معروف یادم اومد که:"مرغ همسایه غازه!" یا به قول انگلیسی ها:"علف های آن طرف تپه همیشه سبز تر هستند!"
۲-یک مثال انسانی تر هم میشه زد! تا حالا با این آدم های عصا قورت داده ای که عشق رو به دو گروه زمینی و آسمانی تقسیم می کنن برخورد کردین؟! یکیشون رو من چند وقت پیش دیدم که اشعار حافظ رو تفسیر یا بهتر بگم لجن مال می کرد و سعی داشت برای می و معشوق معانی الهی بتراشه! اصلا مجال بحث نبود ولی از اون موقع تا حالا این حرف تو گلوم گیر کرده و می خوام بگم که عشق مگه ارتشه که زمینی و هوایی و دریایی داشته باشه! تو وقتی مخلوق خدا رو دوست داری یعنی عاشق خدا هستی و داری آنچه که او آفریده رو ستایش می کنی…این عین عشق است و اتفاقا لذت بخش ترین قسمت زندگی نیز هست که به خدا و مخلوق خدا یکجا عشق بورزی…یک عشق دیوانه وار و بی حد و حصر! این جور آدم ها چون عشق رو به دو قسمت تقسیم می کنن و می بینند که عشق الهی دور از دسترسه و عشق زمینی دم دسته برای همین فکر می کنند عشق زمینی چیز بی ارزشیه در حالی که اینها اصلا از هم جدا نیستند!
بیاییم ساده تر به زندگی نگاه کنیم، بیاییم اینبار که از کنار میدان آزادی عبور می کنیم دقیق تر به آن توجه کنیم، بیاییم عاشق باشیم و بین خدا و مخلوقش فاصله در نظر نگیریم…
پی نوشت۱: جرقه نوشتن این مطلب از کامنتی که آرلن برای مطلب قبلی گذاشت زده شد!
پی نوشت۲: از وقتی که دوست اصفهانیم به من طعنه زد که هیچ جای تهران رو ندیم تو این فکرم که کم کم چند جا رو برم از نزدیک ببینم.من تو این شهر پر دود و دوست داشتنی فقط موزه ایران باستان و کاخ سعد آباد و کاخ صاحبقرانیه رو دیدم.برای دیدن کاخ گلستان دنبال یک همراه می گردم.واجدین شرایط می توانند در وقت اداری با ایمیل من تماس بگیرن یا تلفن بزنند!
پی نوشت ۳: تولد نیما رو تبریک می گم.امیدوارم تا صد سال دیگه تولدت رو تبریک بگم! (به این میگن دعای دو جانبه! به قول دوستان:دو تا برا من، یکی برا تو!)







با مورد يك صد در صد موافقم.آدم تا جايي باشه قدرش رو نميدونه.من خودم شهرهاي مختلفي زندگي كردم(چه جملهي مستقلانهاي شد! با خونواده ديگه!) ولي هيچوقت هيچ جاي ديدني نميرفتيم.مگر كسي از آشناها ميومد و مي برديم بگردونمشون.جاهاي ميرفتيم كه خودمونم بار اول بود ميديديم!واقعا فرصتهايي بود كه از دست رفت.حالا گاهي دلم ميخواد يه سفر برگردم و ببينم اون شهرا رو دوباره.
(جرقهاي اگه از اين كامنت من گرفتي، پورسانت يادت نره! الهامم اگه گرفتي من ساقدوش داماد!)
دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶ | #
خيلي عاديه نه اينكه ما نسبت به اطرافمان بي توجه هستيم يا مرغ همسايه غازه اگر ما با برج آزادي عكس نداريم به خاطره اينكه هميشه از بچگي جلوي چشممون بوده ولي كليسا وانك برامون جذابه چون ازمون دوره هرموقع بخواهيم ميتونيم بابرج ازادي عكس بندازيم ولي با كليسا وانك نه
اردشير تو خيلي خوب مينويسي
دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶ | #
سلام…
مسلمآ همیشه همین طوریه… چون نوع برخورد یک ساکن(کلمه دیگه ای چرا به ذهنم نرسید!) با یه توریست فرق می کنه. فکر کنم آخرش موفق نشی مثل یه توریست از جاهای دیدنی تهران بازدید کنی…
همه همین طورن. منم تا اینجا مهمون نداشته بشیم جاهای معروف دبی رو زیاد سر نمی زنم. مثلا اسکی دبی تا حالا نرفتم!
فکر کنم عادیه…
کلآ بحث اینه که هر کس چه استفاده و چه نفع و دید و هدفی داشته باشه. تو که تو تهران زندگی می کنی برات مهم نیست تهران چه جاهای تاریخی یا فرهنگی یا مهمی داره. چون چه اونا باشن، چه نباشن، تو باید تو این شهر زندگی کنی. اما مثلا تا دلت بخواد فروشگاه ها و رستوران ها و خیابونا رو می شناسی. چون از اونا استفاده داری و واسه زندگی تو شهرت باید اونا رو بشناسی فقط. اما خوب توریسته این زندگی عادی رو می تونه تو شهر خودش داشته باشه. میره یه شهره دیگه تا چیزای متفاوتی ببینه، چیزایی که تو شهر خودش نیست یا هست اما نیازی بهشون نداره و توجهی نمی کنه.
مسئله دوم هم همینه… کسی که از شعر حافظ برداشت خاصی می کنه، دوست داره همچین برداشتی داشته باشه و از این برداشت لذت می بره. اگه همچین برداشتی نکنه، حافظ به خودش نزدیک تر میشه و این با پیش زمینه ذهنش در تضاده و از این نزدیک شدن می ترسه. برای همین سعی می کنه اشعار اونو ماورایی تر جلوه بده. یا اینکه اصلآ سودش و منفعتش تو اینه که حافظ همه شعراش معانی که اون دوست داره داشته باشن! در واقع به این نوع تفسیر برای اثبات باقی حرفاش نیاز داره.
اما یکی دیگه که عاشقه… شعرای حافظو می خونه و یاد معشوقش میافته و براش خنده داره که اون آدم اولیه چه تفسیری از این شعرا داشته…
به هر حال هر کس تو شعر حافظ دنبال یه چیز دیگه.. همون طور که تو تهران و اصفهان هرکی دنبال کار خودشه!…
*
راستی پست دوم فروردینتو الآن خوندم… Christian Bale از اون بازیگراییه که تو چشمش یه چیزایی داره که همیشه جذبت میکنه. نمی دونم چجوری میشه گفت اما چشاش خیلی عمیقه… همیشه انگار داره به یه موضوع مهم فکر می کنه!:دی
بازیش تو the prestige رو با the machinist مقایسه کن. واقعآ بازیگره…
راستی خوشحالم که پز دادن های من باعث خیر شده!:دی
اردشیر:
حرف من رو نگرفتی، هر کسی می تونه قرائت خودش رو از حافظ داشته باشه، من فقط با یک وجهی دیدن افکار حافظ مخالفم. چه این وجه صد در صد ماتریالیستی باشه و چه صد در صد الهی!
دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶ | #
تنك يو مستر اردشيره ! راستي مگه همراه هميشگيت* پيشت نيست كه دنبال همراه مي گردي ؟ دي
دوما: خودم پايتم بدجور واسه كاخ گلستان واينا ولي حيف كه ايام الله امتحان و اين ضريب لعنتي كنكور در پيش است
*شركت ارتباطات سيار
اردشیر:
بشین درست رو بخون بچه، من هر چی می گم تو پایه ای! مگه درس نداری تو!
دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶ | #
من تا به حال اصفهان و شیراز نرفتم اما اینجا ها هم جاهای دیدنی زیاد داره … همین تهران خودمون هم کلی جای باحال و دیدنی داره … منم خودم از جاهای دیدنیش کاخ سعد آباد رو رفتم که با اینکه دو سه بار رفتم بازم دوست دارم برم بس که جای باحالیه … موزه ی هنرهای معاصر هم خوبه خوش می گذره :دی … دیگه اینکه من کاندید می شم که اینجت که گفتی بیام اما چون نمی تونم بیام انصراف خودمو اعلام می کنم و جامو می دم به یکی دیگه!
دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶ | #
ار دشیر عزیزم
جانا سخن از دل ما می گو ئی
این جکایت شعرهای حافظ هم من خیلی دیدم آد مهائی که عشق را ماو ر ائی و تنها ماو ر ائی می دانند نه از ماو را چیزی فهمیده اند و نه عشق را می تو انند تفسیر کنند دو ستان عزیزی که از ماو ر ائی عشق می گو یند آنچنان گر فتار ز مینی بو دن هستند که تنها عشق را چو ن یک دستمال کهنه به دو ر می افکنند اصو لا این آد مها ز منی نیز نیستند بلکه زیر ز مینی !هستند که اگر ار تقا کنند تازه ز مینی می شو ند به قو ل حافظ
گر همچو من افتاده این دام شو ی
ای بسا که خراب باده و جام شو ی
ما عاشق و ر ند و مست و عالم سو ز یم
با ما منشین اگر نه بد نام شو ی
ار دشیر عزیز این آد مها برای این که نمی خو اهند بد نام شو ند عشق را تقسیم می کنند
مر سی پسر خو ب از نو شته ز یبایت
سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۶ | #
ار دشیر جان کامنتم را خو اندم خو استم یک تو ضیحی بد هم منظو ر من از بد نامی همان عاشق شد ن و آد م ماندن است و از زبان حافظ لفظ بد نامی را استفاده کر دم و گر نه اگر نامی باشد چه خو شکه با عشق باشد
سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۶ | #
نظری ندارم
نمی فهمم چی نوشتی!!!!!!!!!!!!!
به دوست عزییت بگو حتما به نوع کاشت چمن های آزادی نیگا کنه
آزادی چیزی نیست که بهش افتخار کنم.
من عاشق ایرانم و هر چیش روش
همین می فهمی پسر
سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۶ | #
اردشیر:
حرف من رو نگرفتی، هر کسی می تونه قرائت خودش رو از حافظ داشته باشه، من فقط با یک وجهی دیدن افکار حافظ مخالفم. چه این وجه صد در صد ماتریالیستی باشه و چه صد در صد الهی!
باهات موافقم. من صرفا حرفم در مورد مرغ و غاز بود! وگرنه این حرف تو که کاملا درسته… اصلآ من تو کامنت قبلی هم مخالفتی نداشتم. فقط خواستم بیشتر در مورد موضوع توضیح بدم…
حرفمون یکیه…
سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۶ | #
ما که نتونستیم از خجالتت در بیایم تا الانشم عذاب وجدان داریم/
سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۶ | #
من غیرتی شدمااا اردشیر یه چیزی میگم به بعضیااا هااا. باشه اگر شکلات خریدم واست؟؟؟/ چرا من هر جا یمرم یکی مثله من هست؟؟
سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۶ | #
اصن مگه کلیسای وانک تو اصفهانه ؟ D:
چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۶ | #