رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

از آرزوی مصاحبه با حافظ تا ترس از نانسی پلوسی!

پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶

در آخرین ورژن خود زنی های وبلاگی که به اشتباه اسم بازی روش گذاشتن، قرار شده که بلاگر ها به پنج آرزو و پنج ترس کودکانه اعتراف کنند. من هم که اصولا پایه خود زنی و اعتراف هستم از طرف امید و بهاره (لینک وبلاگش رو گم کردم، معذرت) دعوت به بازی شدم!

جواب دادن به هیچ سوالی به اندازه سوالِ «بزرگترین آرزوت چیه؟» برای من سخت نیست. این پنج تا آرزو که این زیر می بینید بعد از سوزوندن چند کیلو فسفر از ذهنم خارج شده و البته این رو هم بگم که به ترتیب اهمیت نیست و رندوم نوشتم:

۱- آرزو دارم که با حافظ مصاحبه کنم و بعد از مصاحبه بریم رستوران سوپر استار همبرگر و سیب زمینی بخوریم، مهمون حافظ!

۲-آرزو دارم  توی دشت Endeavor (اسم جایی است در مریخ) بشینم و طلوع زمین رو تماشا کنم.

۳-آرزو دارم زمان برگرده به شش ماه قبل و همونجا منجمد بشه و هیچ وقت حتی یک ثانیه هم از اونجا جلو تر نیایم… کاش می دونستی چقدر دلم برات تنگ شده!

۴-آرزو دارم یکبار دیگه با پدر بزرگم برم تو باغ قدم بزنم.

۵-آرزو دارم با آرلن و فرشید یه کافه راه بندازیم (اسم کافه رو هم انتخاب کردیم!). شنبه ها تورج عاطف رو به صرف قهوه دعوت کنیم تا آرلن رو متقاعد کنه زندگی خیلی باحاله و فرشید رو هم متقاعد کنه که برای عاشق شدن دیر نیست. یکشنبه ها علی و محسن و فرشاد و سعید (هم سلولی هام) رو دعوت کنیم تا دور هم فعل حرام انجام بدیم. دو شنبه ها امید محدث رو دعوت می کنم و بقیه رو بیرون می کنم. سه شنبه ها مهدی جامی رو دعوت می کنم و بقیه رو بیرون نمی کنم. چهارشنبه ها من و آرلن نمی ریم و کافه رو می سپریم به فرشید تا شیطونی کنه. پنجشنبه ها باز هم تورج عاطف رو دعوت می کنم ماءالشعیر (از اونا که روش نوشته:"خالی من الکحول") بخوریم و گفتمان عقشولانه کنم. جمعه صبح ها تعطیله (میریم نماز جمعه) بعد از ظهر ها هم از ساعت پنج به بعد ورود برای عموم آزاد است (دو زار هم بذارین کاسبی کنیم!)

جمله «ترس کودکانه» ابهام داره! من نفهمیدم منظور ترس های دوران کودکیه یا کلا ترس های بچه گانه ای که همیشه همراه آدم هست. من تلفیقی از هر دو رو می نویسم

۱-بچه که بودم از شوفاژ خونه ساختمون می ترسیدم. چون هم تاریکه و هم صدای وحشتناکی داره! البته بین خودمون بمونه، هنوز هم از شوفاژ خونه می ترسم!

۲-ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما

۳-از نانسی پلوسی و بقیه دموکرات های آمریکایی می ترسم (شاید بگین جمهوری خواه ها وحشتناک تر هستن ولی من از دموکرات ها بیشتر می ترسم)

۴-چند وقت پیش تو باغ پدر بزرگم و در تاریکی محض سه تا سگ افتادن به جونم. از اون موقع به بعد از سگ می ترسم و وقتی جایی قرار می گیرم که کاملا تاریک باشه صدای سگ تو گوشم می پیچه!

۵-از دیدن فیلم های ترسناک و صحنه های خشن هم خیلی می ترسم، برای همین کلا فیلم ترسناک نمی بینم.

من هم از این رفقا دعوت می کنم تا تو بازی شرکت کنند:

آرلن گالوسیان - تورج عاطف - مریم - رازیگر - فرناز

یاد آر ز شمع مرده یاد آر…

سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶

حدود ۸ ماه پیش مبارزه ای را  برای جلوگیری از تخریب مقبره میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و ملک المتکلمین آغاز کردم و از امروز مفتخرم که اعلام کنم ایرانیان آزاده ای در این راه همراه من شده اند و دست به دست هم می خواهیم جلوی تعرض به بزرگترین افتخارات تاریخ معاصر ایران را بگیریم و نگذاریم که خون شهدای مشروطه بیش از این پایمال شود.

دکتر نعمت احمدی، وکیل دادگستری و فعال حقوق بشر، از شنیدن ماجرا به شدت متاسف شد و خیلی سریع تر از آنچه که فکرش را می کردم دست به قلم برد و در وبلاگش مقاله ای نوشت که احتمالا پنجشنبه از روزنامه اعتماد ملی نیز منتشر می شود. البته قضیه به همین جا ختم نشده و بچه های روزنامه اعتماد ملی قرار است گزارشی را نیز در این زمینه تنظیم کنند و پیش از آن گزارشی که من نوشته ام نیز از رادیو زمانه منتشر خواهد شد.

در تلاش هستیم تا وبسایتی را برای حفظ مقبره این بزرگان راه اندازی کنیم و در مرحله نخست جلوی بیمارستان لقمان را بگیریم و نگذاریم به بهانه توسعه بیمارستان، میراث فرهنگی ما را پایمال کند و در گام بعدی اقدامات موثری در جهت بازسازی آبرومندانه ان انجام دهیم.

هنوز برای انتخاب دامین این وبسایت به توافق نرسیده ایم. اگر اسم خاصی به ذهنتان می رسد لطفا دریغ نکنید. در ضمن هر کسی که کمکی مثل تهیه گزارش برای مطبوعات، اطلاع رسانی، پی گیری های اداری و… از دستش بر می آید و می خواهد به ما بپیوندد لطفا ایمیل بزند.

هدیه شما را پذیراییم!

سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶

از بس فیلم دیدم در این یکی دو ماه اخیر، شبیه دی وی دی شدم. کتاب خونم پایین آمده، یک کتاب خوب معرفی کنید که دارم از دست می رم! خسیس بازی در نیارید و اگر چیز خوبی خونده اید معرفی کنید.

در ضمن یادآور می شوم که اگر خواستید می توانید کتاب به من هدیه بدهید. قول می دهم که هدیه شما را رد نکنم! شنیده ام که فردریش نیچه در مقدمه کتاب «چنین گفت زرتشت» نوشته: "نامرد ترین مردم آنانند که این کتاب را به اردشیر طیبی هدیه ندهند" البته باید بگویم از آنها نامرد تر، کسانی هستند که برای هدیه دادن این کتاب تا روز تولد من، یعنی چیزی حدود پنج ماه دیگر صبر کنند!

دنبال مناسبت نگردید، هدیه از شما مناسبتش از من!

جان ندارد هرکه جانانیش نیست…

چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۶

شعر زيبايي بود. خوشم آمد و روي كاغذي نوشتم و مدام مي خواندمش…

مشغول زمزمه بودم و حواسم نبود. او هم از آن طرف تقاطع مي آمد و حواسش نبود. سر نبش كوچه محكم به هم برخورد كرديم و نزديك بود زمين بيفتد. نگاهم به نگاهش افتاد و احساس كردم چيزي گلويم را فشار مي دهد. نمي دانم خوشحال بودم يا ناراحت! حسي بود كه قبلا تجربه اش نكرده بودم. او زودتر به خودش مسلط شد و خواست حرف را شروع كند…

-هنوز هم…

حرفش را قطع كردم:

-هيس! هيچي نگو!

كاغذي كه شعر روي آن نوشته شده بود هنوز در دستم بود و از عرق دستم خيس شده بود. شعر را به او دادم و گفتم:

-بيا! يه شعر مهمون من…

شعر را از دستم گرفت و ناگهان خودم را روي صندلي اتاقم احساس كردم. صداي پدر و مادرم از داخل سالن مي آمد. همه چيز يك رويا بود و البته ديگر كاغذ شعر در دستم نبود. هرچند، قبل از اينكه شعر را به او بدهم آنقدر آن را خوانده بودم كه حفظ شدم:

جان ندارد هركه جانانيش نيست
تنگ عيش است آنكه بستانيش نيست
هر كه را صورت نبندد سر عشق
صورتي دارد ولي جانيش نيست
گر دلي داري به دل بندي بده
ضايع آن كشور كه سلطانيش نيست
كامران آن دل كه محبوبيش هست
نيكبخت آن سر كه سامانيش نيست
چشم نابينا زمين و آسمان
زان نمي بيند كه انسانيش نيست
عارفان درويش صاحب درد را
پادشا خوانند گر نانيش نيست
ماجراي عقل پرسيدم ز عشق
گفت معزوليست و درمانيش نيست
درد عشق از تندرستي خوش تر است
گرچه بيش از صبر درمانيش نيست
هر كه را با ماهرويي سر خوش است
دولتي دارد كه پايانيش نيست
خانه زندان است و تنهاي ضلال
هركه چون سعدي گلستانيش نيست

آهای پسر! جلوی پات رو نگاه کن…

دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶

نمی دونم چرا همه ما به چیز هایی که دور و برمون رو گرفتن توجه نمی کنیم و فکر می کنیم اون چیزی خوبه که خیلی دور باشه! هزار تا مثال دارم تو این زمینه ولی به همین چند تا توجه کنید:

۱-پیش یکی از دوستان اصفهانیم مشغول تعریف و تمجید از کلیسای وانک بودم و گفتم:«نقاشی هایی دیواری رو که تازه از زیر گچ بیرون آوردن دیدی؟!» با خونسردی جواب داد:«نه، تا حالا اونجا نرفتم!» بهش گفتم خیلی بی ذوقی و اون جواب داد:«تا حالا رفتی برج آزادی تهران رو از نزدیک ببینی؟! من بالای این برج عکس هم دارم!» هیچی نداشتم در جوابش بگم و فقط این ضرب المثل معروف یادم اومد که:"مرغ همسایه غازه!" یا به قول انگلیسی ها:"علف های آن طرف تپه همیشه سبز تر هستند!"

۲-یک مثال انسانی تر هم میشه زد! تا حالا با این آدم های عصا قورت داده ای که عشق رو به دو گروه زمینی و آسمانی تقسیم می کنن برخورد کردین؟! یکیشون رو من چند وقت پیش دیدم که اشعار حافظ رو تفسیر یا بهتر بگم لجن مال می کرد و سعی داشت برای می و معشوق معانی الهی بتراشه! اصلا مجال بحث نبود ولی از اون موقع تا حالا این حرف تو گلوم گیر کرده و می خوام بگم که عشق مگه ارتشه که زمینی و هوایی و دریایی داشته باشه! تو وقتی مخلوق خدا رو دوست داری یعنی عاشق خدا هستی و داری آنچه که او آفریده رو ستایش می کنی…این عین عشق است و اتفاقا لذت بخش ترین قسمت زندگی نیز هست که به خدا و مخلوق خدا یکجا عشق بورزی…یک عشق دیوانه وار و بی حد و حصر! این جور آدم ها چون عشق رو به دو قسمت تقسیم می کنن و می بینند که عشق الهی دور از دسترسه و عشق زمینی دم دسته برای همین فکر می کنند عشق زمینی چیز بی ارزشیه در حالی که اینها اصلا از هم جدا نیستند!

بیاییم ساده تر به زندگی نگاه کنیم، بیاییم اینبار که از کنار میدان آزادی عبور می کنیم دقیق تر به آن توجه کنیم، بیاییم عاشق باشیم و بین خدا و مخلوقش فاصله در نظر نگیریم…

پی نوشت۱: جرقه نوشتن این مطلب از کامنتی که آرلن برای مطلب قبلی گذاشت زده شد!

پی نوشت۲: از وقتی که دوست اصفهانیم به من طعنه زد که هیچ جای تهران رو ندیم تو این فکرم که کم کم چند جا رو برم از نزدیک ببینم.من تو این شهر پر دود و دوست داشتنی فقط موزه ایران باستان و کاخ سعد آباد و کاخ صاحبقرانیه رو دیدم.برای دیدن کاخ گلستان دنبال یک همراه می گردم.واجدین شرایط می توانند در وقت اداری با ایمیل من تماس بگیرن یا تلفن بزنند!

پی نوشت ۳: تولد نیما رو تبریک می گم.امیدوارم تا صد سال دیگه تولدت رو تبریک بگم! (به این میگن دعای دو جانبه! به قول دوستان:دو تا برا من، یکی برا تو!)

صفحه ی بعدی »

تبلیغات

تقویم

فروردین ۱۳۸۶
ش ی د س چ پ ج
« اسفند   اردیبهشت »
 ۱۲۳
۴۵۶۷۸۹۱۰
۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷
۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴
۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale