Wordpress Themes

از آرزوی مصاحبه با حافظ تا ترس از نانسی پلوسی!

در آخرین ورژن خود زنی های وبلاگی که به اشتباه اسم بازی روش گذاشتن، قرار شده که بلاگر ها به پنج آرزو و پنج ترس کودکانه اعتراف کنند. من هم که اصولا پایه خود زنی و اعتراف هستم از طرف امید و بهاره (لینک وبلاگش رو گم کردم، معذرت) دعوت به بازی شدم!

جواب دادن به هیچ سوالی به اندازه سوالِ «بزرگترین آرزوت چیه؟» برای من سخت نیست. این پنج تا آرزو که این زیر می بینید بعد از سوزوندن چند کیلو فسفر از ذهنم خارج شده و البته این رو هم بگم که به ترتیب اهمیت نیست و رندوم نوشتم:

۱- آرزو دارم که با حافظ مصاحبه کنم و بعد از مصاحبه بریم رستوران سوپر استار همبرگر و سیب زمینی بخوریم، مهمون حافظ!

۲-آرزو دارم  توی دشت Endeavor (اسم جایی است در مریخ) بشینم و طلوع زمین رو تماشا کنم.

۳-آرزو دارم زمان برگرده به شش ماه قبل و همونجا منجمد بشه و هیچ وقت حتی یک ثانیه هم از اونجا جلو تر نیایم… کاش می دونستی چقدر دلم برات تنگ شده!

۴-آرزو دارم یکبار دیگه با پدر بزرگم برم تو باغ قدم بزنم.

۵-آرزو دارم با آرلن و فرشید یه کافه راه بندازیم (اسم کافه رو هم انتخاب کردیم!). شنبه ها تورج عاطف رو به صرف قهوه دعوت کنیم تا آرلن رو متقاعد کنه زندگی خیلی باحاله و فرشید رو هم متقاعد کنه که برای عاشق شدن دیر نیست. یکشنبه ها علی و محسن و فرشاد و سعید (هم سلولی هام) رو دعوت کنیم تا دور هم فعل حرام انجام بدیم. دو شنبه ها امید محدث رو دعوت می کنم و بقیه رو بیرون می کنم. سه شنبه ها مهدی جامی رو دعوت می کنم و بقیه رو بیرون نمی کنم. چهارشنبه ها من و آرلن نمی ریم و کافه رو می سپریم به فرشید تا شیطونی کنه. پنجشنبه ها باز هم تورج عاطف رو دعوت می کنم ماءالشعیر (از اونا که روش نوشته:"خالی من الکحول") بخوریم و گفتمان عقشولانه کنم. جمعه صبح ها تعطیله (میریم نماز جمعه) بعد از ظهر ها هم از ساعت پنج به بعد ورود برای عموم آزاد است (دو زار هم بذارین کاسبی کنیم!)

جمله «ترس کودکانه» ابهام داره! من نفهمیدم منظور ترس های دوران کودکیه یا کلا ترس های بچه گانه ای که همیشه همراه آدم هست. من تلفیقی از هر دو رو می نویسم

۱-بچه که بودم از شوفاژ خونه ساختمون می ترسیدم. چون هم تاریکه و هم صدای وحشتناکی داره! البته بین خودمون بمونه، هنوز هم از شوفاژ خونه می ترسم!

۲-ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما

۳-از نانسی پلوسی و بقیه دموکرات های آمریکایی می ترسم (شاید بگین جمهوری خواه ها وحشتناک تر هستن ولی من از دموکرات ها بیشتر می ترسم)

۴-چند وقت پیش تو باغ پدر بزرگم و در تاریکی محض سه تا سگ افتادن به جونم. از اون موقع به بعد از سگ می ترسم و وقتی جایی قرار می گیرم که کاملا تاریک باشه صدای سگ تو گوشم می پیچه!

۵-از دیدن فیلم های ترسناک و صحنه های خشن هم خیلی می ترسم، برای همین کلا فیلم ترسناک نمی بینم.

من هم از این رفقا دعوت می کنم تا تو بازی شرکت کنند:

آرلن گالوسیانتورج عاطفمریمرازیگرفرناز

یاد آر ز شمع مرده یاد آر…

حدود ۸ ماه پیش مبارزه ای را  برای جلوگیری از تخریب مقبره میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و ملک المتکلمین آغاز کردم و از امروز مفتخرم که اعلام کنم ایرانیان آزاده ای در این راه همراه من شده اند و دست به دست هم می خواهیم جلوی تعرض به بزرگترین افتخارات تاریخ معاصر ایران را بگیریم و نگذاریم که خون شهدای مشروطه بیش از این پایمال شود.

دکتر نعمت احمدی، وکیل دادگستری و فعال حقوق بشر، از شنیدن ماجرا به شدت متاسف شد و خیلی سریع تر از آنچه که فکرش را می کردم دست به قلم برد و در وبلاگش مقاله ای نوشت که احتمالا پنجشنبه از روزنامه اعتماد ملی نیز منتشر می شود. البته قضیه به همین جا ختم نشده و بچه های روزنامه اعتماد ملی قرار است گزارشی را نیز در این زمینه تنظیم کنند و پیش از آن گزارشی که من نوشته ام نیز از رادیو زمانه منتشر خواهد شد.

در تلاش هستیم تا وبسایتی را برای حفظ مقبره این بزرگان راه اندازی کنیم و در مرحله نخست جلوی بیمارستان لقمان را بگیریم و نگذاریم به بهانه توسعه بیمارستان، میراث فرهنگی ما را پایمال کند و در گام بعدی اقدامات موثری در جهت بازسازی آبرومندانه ان انجام دهیم.

هنوز برای انتخاب دامین این وبسایت به توافق نرسیده ایم. اگر اسم خاصی به ذهنتان می رسد لطفا دریغ نکنید. در ضمن هر کسی که کمکی مثل تهیه گزارش برای مطبوعات، اطلاع رسانی، پی گیری های اداری و… از دستش بر می آید و می خواهد به ما بپیوندد لطفا ایمیل بزند.

هدیه شما را پذیراییم!

از بس فیلم دیدم در این یکی دو ماه اخیر، شبیه دی وی دی شدم. کتاب خونم پایین آمده، یک کتاب خوب معرفی کنید که دارم از دست می رم! خسیس بازی در نیارید و اگر چیز خوبی خونده اید معرفی کنید.

در ضمن یادآور می شوم که اگر خواستید می توانید کتاب به من هدیه بدهید. قول می دهم که هدیه شما را رد نکنم! شنیده ام که فردریش نیچه در مقدمه کتاب «چنین گفت زرتشت» نوشته: "نامرد ترین مردم آنانند که این کتاب را به اردشیر طیبی هدیه ندهند" البته باید بگویم از آنها نامرد تر، کسانی هستند که برای هدیه دادن این کتاب تا روز تولد من، یعنی چیزی حدود پنج ماه دیگر صبر کنند!

دنبال مناسبت نگردید، هدیه از شما مناسبتش از من!

جان ندارد هرکه جانانیش نیست…

شعر زیبایی بود. خوشم آمد و روی کاغذی نوشتم و مدام می خواندمش…

مشغول زمزمه بودم و حواسم نبود. او هم از آن طرف تقاطع می آمد و حواسش نبود. سر نبش کوچه محکم به هم برخورد کردیم و نزدیک بود زمین بیفتد. نگاهم به نگاهش افتاد و احساس کردم چیزی گلویم را فشار می دهد. نمی دانم خوشحال بودم یا ناراحت! حسی بود که قبلا تجربه اش نکرده بودم. او زودتر به خودش مسلط شد و خواست حرف را شروع کند…

-هنوز هم…

حرفش را قطع کردم:

-هیس! هیچی نگو!

کاغذی که شعر روی آن نوشته شده بود هنوز در دستم بود و از عرق دستم خیس شده بود. شعر را به او دادم و گفتم:

-بیا! یه شعر مهمون من…

شعر را از دستم گرفت و ناگهان خودم را روی صندلی اتاقم احساس کردم. صدای پدر و مادرم از داخل سالن می آمد. همه چیز یک رویا بود و البته دیگر کاغذ شعر در دستم نبود. هرچند، قبل از اینکه شعر را به او بدهم آنقدر آن را خوانده بودم که حفظ شدم:

جان ندارد هرکه جانانیش نیست
تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست
هر که را صورت نبندد سر عشق
صورتی دارد ولی جانیش نیست
گر دلی داری به دل بندی بده
ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
کامران آن دل که محبوبیش هست
نیکبخت آن سر که سامانیش نیست
چشم نابینا زمین و آسمان
زان نمی بیند که انسانیش نیست
عارفان درویش صاحب درد را
پادشا خوانند گر نانیش نیست
ماجرای عقل پرسیدم ز عشق
گفت معزولیست و درمانیش نیست
درد عشق از تندرستی خوش تر است
گرچه بیش از صبر درمانیش نیست
هر که را با ماهرویی سر خوش است
دولتی دارد که پایانیش نیست
خانه زندان است و تنهای ضلال
هرکه چون سعدی گلستانیش نیست

آهای پسر! جلوی پات رو نگاه کن…

نمی دونم چرا همه ما به چیز هایی که دور و برمون رو گرفتن توجه نمی کنیم و فکر می کنیم اون چیزی خوبه که خیلی دور باشه! هزار تا مثال دارم تو این زمینه ولی به همین چند تا توجه کنید:

۱-پیش یکی از دوستان اصفهانیم مشغول تعریف و تمجید از کلیسای وانک بودم و گفتم:«نقاشی هایی دیواری رو که تازه از زیر گچ بیرون آوردن دیدی؟!» با خونسردی جواب داد:«نه، تا حالا اونجا نرفتم!» بهش گفتم خیلی بی ذوقی و اون جواب داد:«تا حالا رفتی برج آزادی تهران رو از نزدیک ببینی؟! من بالای این برج عکس هم دارم!» هیچی نداشتم در جوابش بگم و فقط این ضرب المثل معروف یادم اومد که:"مرغ همسایه غازه!" یا به قول انگلیسی ها:"علف های آن طرف تپه همیشه سبز تر هستند!"

2-یک مثال انسانی تر هم میشه زد! تا حالا با این آدم های عصا قورت داده ای که عشق رو به دو گروه زمینی و آسمانی تقسیم می کنن برخورد کردین؟! یکیشون رو من چند وقت پیش دیدم که اشعار حافظ رو تفسیر یا بهتر بگم لجن مال می کرد و سعی داشت برای می و معشوق معانی الهی بتراشه! اصلا مجال بحث نبود ولی از اون موقع تا حالا این حرف تو گلوم گیر کرده و می خوام بگم که عشق مگه ارتشه که زمینی و هوایی و دریایی داشته باشه! تو وقتی مخلوق خدا رو دوست داری یعنی عاشق خدا هستی و داری آنچه که او آفریده رو ستایش می کنی…این عین عشق است و اتفاقا لذت بخش ترین قسمت زندگی نیز هست که به خدا و مخلوق خدا یکجا عشق بورزی…یک عشق دیوانه وار و بی حد و حصر! این جور آدم ها چون عشق رو به دو قسمت تقسیم می کنن و می بینند که عشق الهی دور از دسترسه و عشق زمینی دم دسته برای همین فکر می کنند عشق زمینی چیز بی ارزشیه در حالی که اینها اصلا از هم جدا نیستند!

بیاییم ساده تر به زندگی نگاه کنیم، بیاییم اینبار که از کنار میدان آزادی عبور می کنیم دقیق تر به آن توجه کنیم، بیاییم عاشق باشیم و بین خدا و مخلوقش فاصله در نظر نگیریم…

پی نوشت۱: جرقه نوشتن این مطلب از کامنتی که آرلن برای مطلب قبلی گذاشت زده شد!

پی نوشت۲: از وقتی که دوست اصفهانیم به من طعنه زد که هیچ جای تهران رو ندیم تو این فکرم که کم کم چند جا رو برم از نزدیک ببینم.من تو این شهر پر دود و دوست داشتنی فقط موزه ایران باستان و کاخ سعد آباد و کاخ صاحبقرانیه رو دیدم.برای دیدن کاخ گلستان دنبال یک همراه می گردم.واجدین شرایط می توانند در وقت اداری با ایمیل من تماس بگیرن یا تلفن بزنند!

پی نوشت ۳: تولد نیما رو تبریک می گم.امیدوارم تا صد سال دیگه تولدت رو تبریک بگم! (به این میگن دعای دو جانبه! به قول دوستان:دو تا برا من، یکی برا تو!)