دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی …. دگر کافی ست
حمید مصدق
ارسال شده در تاریخ ۲۴ بهمن ۸۵ توسط اردشیر | موضوعات: ادبیات | نظرات: ۶ نظر
تو این بحران وحشتناک که همه مقامات خارجی و داخلی سعی بر این دارن تا مردم ایران رو انسان هایی نشون بدن که اورانیوم غنی شده میذارن لای نون می خورن، یه برنامه رادیویی هست به اسمه زیگ زاگ که چهره واقعی جوون های ایرانی رو به همه جهان معرفی می کنه.
جوان هایی که شاد و سر زنده اند، پارتی میرن، کوه میرن، درس می خونن، محرم که میشه مشکی می پوشن و با همه محرومیت ها و محدودیت ها به معنای واقعی کلمه «زندگی» می کنند.
زیگ زاگ بر عکس همه برنامه های رادیو تلویزیونی دیگه، درست از همون زاویه ای به جهان نگاه می کنه که ما جوون های ایرانی دنیا رو می بینیم با همه تلخی ها و کله شقی ها و با همه تفاوتش با دنیای بیرون!
رفقای خوبم؛ بهزاد، فرناز، علی و بقیه واقعا یک برنامه خوب و خودمونی رو دارن می چرخونن که هر هفته بدون استثنا رو به پیشرفت بوده و همیشه حرف های تازه برای گفتن داشته.
این همه مقدمه چینی فقط برای این بود تا از اونایی که برنامه رو تا حالا گوش ندادن دعوت کنم که از این هفته بیان تا با هم زیگ رو بزاگیم! محض نمونه هم اگر حال داشتید زیگ زاگ هفته قبل رو با اجرای علی و در غیاب بهزاد گوش بدید، شرط می بندم مشتری میشید!
ارسال شده در تاریخ ۲۱ بهمن ۸۵ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: ۲ نظر
همزمان با کشمکش ها بر سر آبگیری سد سیوند، دولت اسرائیل اقدام به تخریب دیواره ای «موازی» با مسجد الاقصی کرده است.اما نکته بسیار جالب نحوه برخورد دولت ایران با این دو موضوع است که طنز به شدت تلخی را تداعی می کند.
مقبره کوروش تنها مکان یکی از معدود مکان ها بر روی کره زمین است که از سوی یونسکو به عنوان مکانی مقدس شناخته شده است.معلوم نیست که با شروع آبگیری سد چه بلایی بر سر این میراث ۲۵۰۰ ساله می آید و دولتمردان هم بیشتر از آنکه به فکر میراث گرانبهای ایران باشند کار خود را اینگونه توجیه می کنند که چون برای اینجا هزینه بسیاری شده است نمی توانیم آبگیری را متوقف کنیم و با لبخند به خبرنگاران گفتند:«انشالله در طرح های آینده دقت بیشتری می کنیم!!»
اما از طرف دیگر خاکبرداری از منطقه ای همجوار مسجد الاقصی (و نه خود مسجد!) آنچنان خون دولت حاکمه بر ایران را به جوش آورده که وزیر امور خارجه همه بحران های عجیب و غریبی که این روز ها کشور با آن دست به گریبان است را فراموش کرده و خواستار برگزاری نشست اضطراری کمیته اجرایی سازمان کنفرانس اسلامی شده است.
رئیس مجلس هم در نامه ای به روسای مجالس کشور های آسیایی خواستار اقدام هماهنگ آنها در برابر این اقدام دولت اسرائیل شده است.
ایرادی بر دفاع دولت ایران از مسجد الاقصی وارد نیست که اتفاقا بسیار هم خوب است که دولت از خود یهودیان نیز بیشتر نگران اورشلیم است.اما بحث بر سر این است که چراغی که به خانه رواست به مسجد الاقصی هم حرام است!
پی نوشت: بهتر است این خبر را هم درباره نحوه برخورد مسئولین سازمان میراث فرهنگی با تجمع اعتراض به آبگیری سد سیوند بخوانید.
ارسال شده در تاریخ ۱۹ بهمن ۸۵ توسط اردشیر | موضوعات: جهان | نظرات: ۱۰ نظر
باز هم می خواهم از میرا بنویسم، از کتابی که به شدت فکرم را به خود مشغول کرده و هرچند که هنوز یک هفته هم از داشتنش نمی گذرد، آن را دو بار خوانده ام.
اما این بار می خواهم آزاد تر بنویسم و به آنچه که برداشت خودم از این کتاب بود اشاره کنم.میرا در نگاه اول شما را با دنیایی مواجه می کند که به نظر فرا تر از واقعیت می آید.در همان صفحات اول کتاب به خود می گویید که نویسنده سعی دارد همه چیز را بر عکس دنیای واقعی نشان دهد و این را یکی از زیبایی های داستان می دانید اما هرچه در داستان محو تر می شوید خواهید دید که نویسنده مدام مشغول زدن این تلنگر است که:«آهای حواست کجاست؟ این همان دنیایی است که تو در آن زندگی می کنی!»
…و درست است.دنیای میرا همان دنیای ماست.دنیایی که همه بدی ها ارزش شده اند و خوبی ها بی ارزش.دنیایی که عشق ورزیدن در آن گناهی است غیر قابل بخشش و تحقیر کردن و کوچک شمردن فضیلتی است قابل تحسین!
انسان های اطرافمان همگی موجودات اصلاح شده ای هستند که آن لبخند اجباری و دروغین را بر لب دارند و به آنها که عشق را می شناسند و معشوقه ای دارند به چشم بیماری روانی نگاه می کنند که هرچه سریعتر باید درمان شود.به قول تورج عاطف:«میرا حکایت چندان متفاوتی برای بسیاری از آدم های شهر و کشور ما و حتی همسایگانمان نیست، دیار بی عشقی و بی تفاوتی برای خیلی ها دنیایی عادی است.افسوس…» و صد افسوس و صد افسوس!
مرتبط:
کاش یک باران حسابی ببارد-تورج عاطف
ارسال شده در تاریخ ۱۶ بهمن ۸۵ توسط اردشیر | موضوعات: ادبیات | نظرات: ۳ نظر