Wordpress Themes

آه اگر آزادی سرودی می خواند…

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

احمد عزیز!


گر چه مسلخ را قناریان عاشق سکنی شده است. گر چه پنجره ها رو به تهی باز می شوند و درختان را شور بهار مرده، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده را بر نمی آشوبد و ثانیه ها را رمق زنده ماندن نیست، گر چه شکوه دلاوری مرده، بغض حنجره هایمان را میهمان اند و سوداری هیچ شرری در شریان های خشکیده ی بودن مان نیست.
آسمان هر شب قصه ابابیل می بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست، که طاعون به جان شهرمان افتاده، که درویزه گان را سروری داده اند و سیاهه ی فساد جای قرص خورشید را گرفته، اما بهار می آید، پشت تاریک ترین دریچه ی شهر، خورشید تو را می خواند که هیچ میله ی زندانی به قد قامت خورشید نخواهد رسید، که شب اگر تمام دریچه های زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو، طلوع را نوید می دهد.

هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره ای است، تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی می درخشی سهمی بزرگ از اشاره مان هستی.

باز می گردی، می دانیم، که با هم به هلهله می نشینیم آزادی را در کوچه های شهر که دیگر هیچ مدرسه ای تن به زندان نمی دهد و هیچ کوچه ای بن بست نخواهد بود. می آیی و همراه تو هی هی و هی هایمان دل تمامی لاله های باران خورده را می شکند و آنگاه بغض های فروخورده شلاقشان را بر گرده ی استبداد می نشانند. که عمر این دروغ وضع قتال صفت رو به پایانی است.
برای تو تا رهایی می رویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان برده گی است.
می دانیم می آیی…
بر قرار باش که قرارمان از پایداری توست…
اندکی صبر…
صادق شجاعی
افشین زارعی
حسین رونقی
ویدا خسروی
فرهنگ نادری
بهاره هدایت
امین قلعه ای
محمد صادقی
میلاد اسدی
کیانوش سنجری
حمید رضا ظریفی نیا/ اعظم مهرانی / دکتر حسام فیروزی / شیوا نظر آهاری /مهتا بردبار/هژیر پلاسچی/امیرراعی فرد/علیرضا بوربور/هومن اسکندری/شاهین زینعلی/محمد موسوی/عنایت همایی راد/سعید آبچر/الناز انصاری/احمد میرزایی/عماد مدهوش/اشکان شریعتی /مهدی الیاسی /ویدا دهقانیان/یاسمین نیک سرشت/سالارسالاری/احسان خواجه ای/محمد جواد روح/حنیف یزدانی/کوروش جنتی/علی باریکانی /مریم مدبر

دلم برای کسی تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است
 که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
 که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
 وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
 که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
 دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
 و در جنوب ترین جنوب
 همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
 کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
 کسی …. دگر کافی ست

حمید مصدق

اندر ستایش اردشیر خان از زیگ های زاگنده

تو این بحران وحشتناک که همه مقامات خارجی و داخلی سعی بر این دارن تا مردم ایران رو انسان هایی نشون بدن که اورانیوم غنی شده میذارن لای نون می خورن، یه برنامه رادیویی هست به اسمه زیگ زاگ که چهره واقعی جوون های ایرانی رو به همه جهان معرفی می کنه.

جوان هایی که شاد و سر زنده اند، پارتی میرن، کوه میرن، درس می خونن، محرم که میشه مشکی می پوشن و با همه محرومیت ها و محدودیت ها به معنای واقعی کلمه «زندگی» می کنند.

زیگ زاگ بر عکس همه برنامه های رادیو تلویزیونی دیگه، درست از همون زاویه ای به جهان نگاه می کنه که ما جوون های ایرانی دنیا رو می بینیم با همه تلخی ها و کله شقی ها و با همه تفاوتش با دنیای بیرون!

رفقای خوبم؛ بهزاد، فرناز، علی و بقیه واقعا یک برنامه خوب و خودمونی رو دارن می چرخونن که هر هفته بدون استثنا رو به پیشرفت بوده و همیشه حرف های تازه برای گفتن داشته.

این همه مقدمه چینی فقط برای این بود تا از اونایی که برنامه رو تا حالا گوش ندادن دعوت کنم که از این هفته بیان تا با هم زیگ رو بزاگیم! محض نمونه هم اگر حال داشتید زیگ زاگ هفته قبل رو با اجرای علی و در غیاب بهزاد گوش بدید، شرط می بندم مشتری میشید!

چراغی که به خانه رواست به مسجدالاقصی حرام است

همزمان با کشمکش ها بر سر آبگیری سد سیوند، دولت اسرائیل اقدام به تخریب دیواره ای «موازی» با مسجد الاقصی کرده است.اما نکته بسیار جالب نحوه برخورد دولت ایران با این دو موضوع است که طنز به شدت تلخی را تداعی می کند.

مقبره کوروش تنها مکان یکی از معدود مکان ها بر روی کره زمین است که از سوی یونسکو به عنوان مکانی مقدس شناخته شده است.معلوم نیست که با شروع آبگیری سد چه بلایی بر سر این میراث ۲۵۰۰ ساله می آید و دولتمردان هم بیشتر از آنکه به فکر میراث گرانبهای ایران باشند کار خود را اینگونه توجیه می کنند که چون برای اینجا هزینه بسیاری شده است نمی توانیم آبگیری را متوقف کنیم و با لبخند به خبرنگاران گفتند:«انشالله در طرح های آینده دقت بیشتری می کنیم!!»

اما از طرف دیگر خاکبرداری از منطقه ای همجوار مسجد الاقصی (و نه خود مسجد!) آنچنان خون دولت حاکمه بر ایران را به جوش آورده که وزیر امور خارجه همه بحران های عجیب و غریبی که این روز ها کشور با آن دست به گریبان است را فراموش کرده و خواستار برگزاری نشست اضطراری کمیته اجرایی سازمان کنفرانس اسلامی شده است.

رئیس مجلس هم در نامه ای به روسای مجالس کشور های آسیایی خواستار اقدام هماهنگ آنها در برابر این اقدام دولت اسرائیل شده است.

ایرادی بر دفاع دولت ایران از مسجد الاقصی وارد نیست که اتفاقا بسیار هم خوب است که دولت از خود یهودیان نیز بیشتر نگران اورشلیم است.اما بحث بر سر این است که چراغی که به خانه رواست به مسجد الاقصی هم حرام است!

پی نوشت: بهتر است این خبر را هم درباره نحوه برخورد مسئولین سازمان میراث فرهنگی با تجمع اعتراض به آبگیری سد سیوند بخوانید.

میرا، آنگونه که من دیدم!

باز هم می خواهم از میرا بنویسم، از کتابی که به شدت فکرم را به خود مشغول کرده و هرچند که هنوز یک هفته هم از داشتنش نمی گذرد، آن را دو بار خوانده ام.

اما این بار می خواهم آزاد تر بنویسم و به آنچه که برداشت خودم از این کتاب بود اشاره کنم.میرا در نگاه اول شما را با دنیایی مواجه می کند که به نظر فرا تر از واقعیت می آید.در همان صفحات اول کتاب به خود می گویید که نویسنده سعی دارد همه چیز را بر عکس دنیای واقعی نشان دهد و این را یکی از زیبایی های داستان می دانید اما هرچه در داستان محو تر می شوید خواهید دید که نویسنده مدام مشغول زدن این تلنگر است که:«آهای حواست کجاست؟ این همان دنیایی است که تو در آن زندگی می کنی!»

…و درست است.دنیای میرا همان دنیای ماست.دنیایی که همه بدی ها ارزش شده اند و خوبی ها بی ارزش.دنیایی که عشق ورزیدن در آن گناهی است غیر قابل بخشش و تحقیر کردن و کوچک شمردن فضیلتی است قابل تحسین!

انسان های اطرافمان همگی موجودات اصلاح شده ای هستند که آن لبخند اجباری و دروغین را بر لب دارند و به آنها که عشق را می شناسند و معشوقه ای دارند به چشم بیماری روانی نگاه می کنند که هرچه سریعتر باید درمان شود.به قول تورج عاطف:«میرا حکایت چندان متفاوتی برای بسیاری از آدم های شهر و کشور ما و حتی همسایگانمان نیست، دیار بی عشقی و بی تفاوتی برای خیلی ها دنیایی عادی است.افسوس…» و صد افسوس و صد افسوس!

مرتبط:
کاش یک باران حسابی ببارد-تورج عاطف