چوب خدا صدا نداره!
گاهی اوقات پشیمونی واقعا بی فایده است.حالا چرا؟! هفته پیش یک عادت خیلی زشت من هنگام رانندگی جون سه نفر رو به خطر انداخت که یکی از آنها دختر بچه خردسالی بود.بعد از اون اتفاق هزار فحش و نفرین رو حواله خودم کردم و قسم خوردم که دیگه هیچ وقت موقع رانندگی آیینه نزنم و جدی جدی هم سر حرفم هستم و از کار زشتم پشیمونم.
اما این هفته خدا حالیم کرد که حتی آدم های پشیمون هم مستحق مجازات هستند.ماجرا از این قراره که ماشین تو خیابون پارک بود و ما (من و سه تا از دوستام) تو رستوران داشتیم شام می خوردیم.جلو در دعوا میشه و حین رد و بدل شدن مشت و لگد، یه پاره آجر می خوره به آیینه سمت راست (همون آیینه ای که باهاش نزدیک بود سه نفر رو بکشم) و آیینه از پایه شکست!
حالا باز بگید چوب خدا صدا نداره، اتفاقا صدا داره اونم به چه بلندی!
پی نوشت۱:جمعه دو تا اتفاق می افته که می تونه زندگیم رو متحول کنه. یکیش اقتصادیه، یعنی اگر بشه میلیاردر میشم و دومیش عشقیه و اگر بشه…
پی نوشت۲:سه روزی که تهران نیستم واقعا از دنیا به دورم.وقتی که چهار شنبه شب به تهران بر می گردم و به اینترنت وصل میشم دریایی از حوادث جور واجور اتفاق افتاده که من نمی دونم از کجا شروع به خوندن کنم.مثلا یکیش این!
پی نوشت۳ (به خدا آخریشه!):طبق فرموده رهبر عظیم الشان، شرکت در انتخابات به معنای تایید نظام و قانون اساسی آن است(تهران-۴ تیر ماه ۱۳۸۴).حالا هرکی به نظام و قانون اساسی اون میخواد رای بده بسم الله!






