Wordpress Themes

گدایی مدرن!

حتما شما هم بار ها با این گدا های مدرن برخورد کردین!خوب بالاخره عصر پیشرفت و تکنولوژیه و گدا ها هم از این جریان عقب نموندن….چند وقت پیش یه جوون هم سن و سال خودم با ظاهری تقریا آراسته و به قول معروف امروزی،اومد و جلوم رو گرفت و دختری که اون طرف تر وایستاده بود بهم نشون داد و گفت که از مهمونی میایم و کیف پولم رو تو مهمونی زدن حالا من و دوستم پول نداریم تا تاکسی بگیریم بریم خونه! از شانس بد اون پسره رفیق من که همراهم بود قبلا با اون برخورد کرده بود و چنین داستانی رو یکبار دیگه هم از زبون اون شنیده بود برای همین یه دفعه بهش گفت که ا…شما از هفته پیش تا حالا منتظر موندین اینجا! پسره که تازه متوجه شده بود قبلا با رفیقم برخورد داشته رنگش پرید و داشت از خجالت میمرد….۱۰۰۰ تومن از جیبم در آوردم و با اصرار بهش دادم!قبول نمیکرد اول ولی رفیقم بهش گفت این پول غرور شکسته توئه، بگیر و این کار شرم آور رو تموم کن!یه چند دقیقه ای با هم حرف زدیم….نمیدونم راست میگفت یا نه ولی چیزایی که برام گفت دل سنگ رو آب میکرد! خیلی دلم به حالش سوخت و بیشتر از اون دلم برای کشورم و جوانان بی غرورش سوخت که هزینه غرور شکسته اشون گاهی اوقات یه صد تومنی هم نیست…

سر موقع در قرار خود حاضر شوید،لطفا!

خاطرات وینستون چرچیل کتابی است هفت جلدی که ذبیح الله منصوری سالها قبل به فارسی برگردانده. در جلد اول چرچیل از زمانی میگوید که هیتلر به تازگی به صدارت عظمی آلمان رسیده بود و روی کار آمدن او و افزایش خارق العاده قدرتش بین او و کسانی که وی را به زمامداری آلمان رسانده بودند تولید اختلاف شدید نمود و کسی که بیش از همه علم مخافت علیه هیتلر بلند میکرد “روهم”، سر دسته پیراهن قهوه ای ها بود که انقلابی ترین عنصر حزب هم محسوب می‌شد.

چون هیتلر دریافت که وی ممکن است قصد انقلاب و شورش داشته باشد پس از آنکه برای حصول سازش با او کوشش نمود و نتیجه ای نگرفت،دست به اقدام شدید و البته عجیبی زد!بدین ترتیب که در ساعت اولیه صبح ۳۰ ژوئن هیتلر سوار بر هواپیمای شخصی اش شد و ساعت ۷ بامداد همانروز خود را به “ویسی” که روهم آنجا مشغول استراحت بود رساند و بعد بدون هیچ سلاحی از پله ها بالا رفت و داخل اتاق خواب روهم گردید.

آنچه در این اتاق بین این دو مرد گذشت بر هیچکس معلوم نیست، لیکن قدر مسلم آن است که روهم کاملا غافلگیر شد و با همه افراد ستادش بدون هیچ گونه مقاومتی دستگیر گردید،آنگاه هیتلر دستور داد که همه دستگیر شدگان با ماشین به مونیخ انتقال یابند. پس از حرکت اتومبیل حادثه جالبی رویداد….بدین قرار که هیتلر در حالی‌که توقیف شدگان را به مونیخ میبرد در راه مواجه با یک ستون از اتومبیل‌های بزرگ حامل پیراهن قهوه‌ای‌ها شد که به ویسی میرفتند تا مراسم سلام و احترام نسبت به روهم به جای آورند. هیتلر به محض دیدن این ستون، اتومبیل خود را نگه داشت و از آن خارج شد و به فرمانده پیراهن قهوه‌ای‌ها با نفوذ خاص خودش دستور داد که بی درنگ افراد خود را بازگرداند و او هم از ترس خود امر پیشوا را اطاعت کرد….اما اگر دسته پیراهن قهوه ای ها تنها ۳۰ دقیقه زودتر به ویسی میرسید از روهم در مقابل هیتلر حمایت میکردند و بازداشت او منتفی می‌شد و  ممکن بود تاریخ آلمان، و به تبع آن تاریخ کل جهان، دستخوش تغییر بزرگی شود….!

واقعا که چقدر بعضی اتفاقات ساده می‌تواند تاثیر بس عمیق حتی بر تاریخ جهان بگذارد….کما این که هیتلر به محض رسیدن به مونیخ کشتار خود را با متلاشی کردن مغز روهم آغاز کرد و بعد از آن تا میتوانست خون ریخت!

سر موقع در قرار خود حاضر شوید،لطفا!

خاطرات وینستون چرچیل کتابی است هفت جلدی که ذبیح الله منصوری سالها قبل به فارسی برگردانده. در جلد اول چرچیل از زمانی میگوید که هیتلر به تازگی به صدارت عظمی آلمان رسیده بود و روی کار آمدن او و افزایش خارق العاده قدرتش بین او و کسانی که وی را به زمامداری آلمان رسانده بودند تولید اختلاف شدید نمود و کسی که بیش از همه علم مخافت علیه هیتلر بلند میکرد “روهم”، سر دسته پیراهن قهوه ای ها بود که انقلابی ترین عنصر حزب هم محسوب می‌شد.

چون هیتلر دریافت که وی ممکن است قصد انقلاب و شورش داشته باشد پس از آنکه برای حصول سازش با او کوشش نمود و نتیجه ای نگرفت،دست به اقدام شدید و البته عجیبی زد!بدین ترتیب که در ساعت اولیه صبح ۳۰ ژوئن هیتلر سوار بر هواپیمای شخصی اش شد و ساعت ۷ بامداد همانروز خود را به “ویسی” که روهم آنجا مشغول استراحت بود رساند و بعد بدون هیچ سلاحی از پله ها بالا رفت و داخل اتاق خواب روهم گردید.

آنچه در این اتاق بین این دو مرد گذشت بر هیچکس معلوم نیست، لیکن قدر مسلم آن است که روهم کاملا غافلگیر شد و با همه افراد ستادش بدون هیچ گونه مقاومتی دستگیر گردید،آنگاه هیتلر دستور داد که همه دستگیر شدگان با ماشین به مونیخ انتقال یابند. پس از حرکت اتومبیل حادثه جالبی رویداد….بدین قرار که هیتلر در حالی‌که توقیف شدگان را به مونیخ میبرد در راه مواجه با یک ستون از اتومبیل‌های بزرگ حامل پیراهن قهوه‌ای‌ها شد که به ویسی میرفتند تا مراسم سلام و احترام نسبت به روهم به جای آورند. هیتلر به محض دیدن این ستون، اتومبیل خود را نگه داشت و از آن خارج شد و به فرمانده پیراهن قهوه‌ای‌ها با نفوذ خاص خودش دستور داد که بی درنگ افراد خود را بازگرداند و او هم از ترس خود امر پیشوا را اطاعت کرد….اما اگر دسته پیراهن قهوه ای ها تنها ۳۰ دقیقه زودتر به ویسی میرسید از روهم در مقابل هیتلر حمایت میکردند و بازداشت او منتفی می‌شد و  ممکن بود تاریخ آلمان، و به تبع آن تاریخ کل جهان، دستخوش تغییر بزرگی شود….!

واقعا که چقدر بعضی اتفاقات ساده می‌تواند تاثیر بس عمیق حتی بر تاریخ جهان بگذارد….کما این که هیتلر به محض رسیدن به مونیخ کشتار خود را با متلاشی کردن مغز روهم آغاز کرد و بعد از آن تا میتوانست خون ریخت!